|
مرداب
گل نيلوفر در مرداب ميرويد تا همه بدانند در سختيها، بايد زيباترينها را بيافرينند... |
||||||||
|
|
|
|||||||
|
درباره وبلاگ
ميون يه دشت لخت زير خورشيد كوير فهرست اصلی آرشیو موضوعی پیوندهای روزانه نوشته های پیشین طراح قالب |
آيا خداوند فراموشمان كرده است!
كوهنوردي ميخواست به قله بلندي صعود كند. پس از سالهاي سال تمرين و آمادگي، هنگامي كه قصد داشت سفر خود را آغاز كند شكوه و عظمت پيروزي را پيش روي خود آورد و تصميم گرفت صعود را به تنهايي انجام دهد او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت، ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به صبح برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه و ستارهها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هرچه تمامتر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابي كه به دور كمرش حلقه خورده بود، بين شاخههاي درختي در شيب كوه گير كرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، كه هيچ اميدي نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن! ناگهان ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي؟ ــ نجاتم بده خداي من! ــ واقعا فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم؟ ــ البته! تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي. ــ پس آن طناب دور كمرت را ببّر! و بعد سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت. اما مرد تصميم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دوركمرش شود. روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شد كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت... من و شما چي؟ چه قدر تا حالا به طنابي در تاريكي چسبيديم به خيال نجات؟ تا حالا چه قدر حس كرديم كه خداوند فراموشمان كرده؟ يكبار امتحان كنيم؛ بياييد طناب رو رها كنيم...
تنظيم شده توسط محمد لوری در جمعه 22 خرداد1388 ساعت 19 موضوع: | لینک ثابت |
|||||||
|
|
|
|
|
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y M A H D Y |
|
||