تبليغاتX
html> مرداب
 

 

مرداب

 

 

گل نيلوفر در مرداب مي‌رويد تا همه بدانند در سختي‌ها، بايد زيباترين‌ها را بيافرينند...

 

 

             

 

 

درباره وبلاگ

ميون يه دشت لخت زير خورشيد كوير
مونده يك مرداب پير توي دست خاك اسير
منم اون مرداب پير از همه دنيا جدام
داغ خورشيد به تنم زنجير زمين به پام
من همونم كه يه روز مي‌خواستم دريا بشم
مي خواستم بزرگترين درياي دنيا بشم
آرزو داشتم برم تا به دريا برسم
شبو آتيش بزنم تا به فردا برسم
اولش چشمه بودم زير آسمون پير
اما از بخت سيام راهم افتاد به كوير
چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام يه چاله كند
توي چاله افتادم خاك منو زندوني كرد
آسمونم نباريد اونم سرگروني كرد
حالا يه مرداب شدم يه اسير نيمه جون
يه طرف ميرم تو خاك يه طرف به آسمون
خورشيد از اون بالاها زمينم از اين پايين
هي بخارم مي‌كنن زندگيم شده همين
با چشام مردنمو دارم اينجا مي‌بينم
سرنوشتم همينه من اسير زمينم
هيچي باقي نيست ازم لحظه‌هاي آخره
خاك تشنه همينم داره همراش مي‌بره
خشك ميشم تموم ميشم فردا كه خورشيد مياد
شن جامو پر مي‌كنه كه مياره دست باد


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


آرشیو موضوعی

عکس


پیوندهای روزانه

روزنامه جام‌جم


نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387


طراح قالب

M A H D Y


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

     

ابراز عشق

يك روز آموزگار از دانش‌آموزاني كه در كلاس بودند، پرسيد آيا مي‌توانيد راهي غيرتكراري براي ابراز عشق، بيان كنيد؟ برخي از دانش‌آموزان گفتند با بخشيدن عشقشان را معنا مي‌كنند. برخي «دادن گل و هديه» و «حرف‌هاي دلنشين» را راه بيان عشق عنوان كردند. شماري ديگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختي» را راه بيان عشق مي‌دانند.

در آن بين، پسري برخاست و پيش از اين كه شيوه دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان كند، داستان كوتاهي تعريف كرد: «يك روز زن و شوهر جواني كه هر دو زيست‌شناس بودند، طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتي به بالاي تپه رسيدند، درجا ميخكوب شدند. يك قلاده ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود. شوهر، تفنگ شكاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود.

 رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرات كوچك‌ترين حركتي نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حركت كرد. همان لحظه، مرد زيست‌شناس فريادزنان فرار كرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه‌هاي مرد جوان به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند.

 داستان به اينجا كه رسيد دانش‌آموزان شروع كردند به محكوم كردن آن مرد.

راوي اما پرسيد: آيا مي‌دانيد آن مرد در لحظه‌هاي آخر زندگي‌اش چه فرياد مي‌زد؟

 بچه‌ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته كه او را تنها گذاشته است!

 راوي جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود كه «عزيزم، تو بهترين مونسم بودي. از پسرمان خوب مواظبت كن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود.»

قطره‌هاي بلورين اشك، صورت راوي را خيس كرده بود كه ادامه داد: همه زيست‌شناسان مي‌دانند ببر فقط به كسي حمله مي‌كند كه حركتي انجام مي‌دهد و يا فرار مي‌كند. پدر من در آن لحظه وحشتناك، با فدا كردن جانش، پيش‌مرگ مادرم شد و او را نجات داد. اين صادقانه‌ترين و بي‌رياترين‌ترين راه پدرم براي بيان عشق خود به مادرم و من بود.»

 

تنظيم شده توسط محمد لوری در جمعه 25 اردیبهشت1388 ساعت 20 موضوع: | لینک ثابت



 

 

 

 

 

 

T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     M A H D Y