تبليغاتX
html> مرداب
 

 

مرداب

 

 

گل نيلوفر در مرداب مي‌رويد تا همه بدانند در سختي‌ها، بايد زيباترين‌ها را بيافرينند...

 

 

             

 

 

درباره وبلاگ

ميون يه دشت لخت زير خورشيد كوير
مونده يك مرداب پير توي دست خاك اسير
منم اون مرداب پير از همه دنيا جدام
داغ خورشيد به تنم زنجير زمين به پام
من همونم كه يه روز مي‌خواستم دريا بشم
مي خواستم بزرگترين درياي دنيا بشم
آرزو داشتم برم تا به دريا برسم
شبو آتيش بزنم تا به فردا برسم
اولش چشمه بودم زير آسمون پير
اما از بخت سيام راهم افتاد به كوير
چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام يه چاله كند
توي چاله افتادم خاك منو زندوني كرد
آسمونم نباريد اونم سرگروني كرد
حالا يه مرداب شدم يه اسير نيمه جون
يه طرف ميرم تو خاك يه طرف به آسمون
خورشيد از اون بالاها زمينم از اين پايين
هي بخارم مي‌كنن زندگيم شده همين
با چشام مردنمو دارم اينجا مي‌بينم
سرنوشتم همينه من اسير زمينم
هيچي باقي نيست ازم لحظه‌هاي آخره
خاك تشنه همينم داره همراش مي‌بره
خشك ميشم تموم ميشم فردا كه خورشيد مياد
شن جامو پر مي‌كنه كه مياره دست باد


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


آرشیو موضوعی

عکس


پیوندهای روزانه

روزنامه جام‌جم


نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387


طراح قالب

M A H D Y


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

     

هفته اول بعد از ماه عسل

دوشنبه:

الان رسيديم خونه بعد از مسافرت ماه عسل و تو خونه جديد مستقر شديم. خيلي سرگرم‌كننده هست اين كه واسه ريچارد آشپزي مي‌كنم. امروز مي‌خوام يه جور كيك درست كنم كه تو دستوراتش ذكر كرده 12 تا تخم‌مرغ رو جدا جدا بزنين، ولي من كاسه به اندازه كافي نداشتم واسه همين مجبور شدم 12 تا كاسه قرض بگيرم تا بتونم تخم‌مرغ‌ها رو توش بزنم.

سه‌شنبه:

 ما تصميم گرفتيم واسه شام سالاد ميوه بخوريم. در روش تهيه اون نوشته بود «بدون پوشش سرو شود» (dressing= لباس، سس‌زدن) خب من هم اين دستور رو انجام دادم، ولي ريچارد يكي از دوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون. نمي‌دونم چرا هر دو تاشون وقتي كه داشتم واسه‌شون سالاد رو سرو مي‌كردم اون جور عجيب و شگفت‌زده به من نگاه مي‌كردن.

 

چهارشنبه:

من امروز تصميم گرفتم برنج درست كنم و يه دستور غذايي هم پيدا كردم واسه اين كار كه مي‌گفت قبل از دم كردن برنج، كاملا شست‌وشو كنين. پس من آبگرم‌كن رو راه انداختم و يه حموم حسابي كردم قبل از اين كه برنج رو دم كنم. ولي من آخرش نفهميدم اين كار چه تاثيري تو دم كردن بهتر برنج داشت.

 پنجشنبه:

 باز هم امروز ريچارد ازم خواست كه واسه‌ش سالاد درست كنم. خب من هم يه دستور جديد رو امتحان كردم. تو دستورش گفته بود مواد لازم رو آماده كنين و بعد اونو روي يه رديف كاهو پخش كنين و بذارين يه ساعت بمونه قبل از اين كه اونو بخورين. خب منم كلي گشتم تا يه باغچه پيدا كردم و سالادمو روي يه رديف از كاهوهايي كه اون جا بود پخش و پلا كردم و فقط مجبور شدم يه ساعت بالاي سرش بايستم كه يه دفعه يه سگي نياد اونو بخوره. ريچارد اومد اون جا و ازم پرسيد من واقعا حالم خوبه؟؟

نمي‌دونم چرا؟ عجيبه!!! حتما خيلي تو كارش استرس داشته. بايد سعي كنم يه مقداري دلداريش بدم.

 جمعه:

امروز يه دستور غذايي راحت پيدا كردم. نوشته بود همه مواد لازم رو تو يه كاسه بريز و بزن به چاك (beat it = در غذا: مخلوط كردن، در زبان عاميانه: بزن به چاك) خب منم ريختم تو كاسه و رفتم خونه مامانم. ولي فكر كنم دستوره اشتباه بود چون وقتي برگشتم خونه مواد لازم همون جوري كه ريخته بودمشون تو كاسه مونده بودند.

 شنبه:

 ريچارد امروز رفت مغازه و يه مرغ خريد و از من خواست كه واسه‌ي مراسم روز يكشنبه اونو آماده كنم، ولي من مطمئن نبودم كه چه جوري، آخه مي‌شه يه مرغ رو واسه يكشنبه لباس تنش كرد و آماده‌اش كرد. قبلا به اين نكته تو مزرعه‌مون توجهي نكرده بودم، ولي بالاخره يه لباس قديمي عروسك پيدا كردم و با كفش‌هاي خوشگلش... واي من فكر مي‌كنم مرغه خيلي خوشگل شده بود. وقتي ريچارد مرغه رو ديد اول شروع كرد تا شماره 10 به شمردن ولي بازم خيلي پريشون بود. حتما به خاطر شغلشه يا شايدم انتظار داشته مرغه واسه‌ا‌ش برقصه. وقتي ازش پرسيدم عزيزم آيا اتفاقي افتاده؟ شروع كرد به گريه و زاري و هي داد مي‌زد آخه چرا من؟ چرا من؟

 هووووم... حتما به خاطر استرس كارشه... مطمئنم...

 

تنظيم شده توسط محمد لوری در دوشنبه 14 اردیبهشت1388 ساعت 19 موضوع: | لینک ثابت



 

 

 

 

 

 

T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     M A H D Y