تبليغاتX
html> مرداب
 

 

مرداب

 

 

گل نيلوفر در مرداب مي‌رويد تا همه بدانند در سختي‌ها، بايد زيباترين‌ها را بيافرينند...

 

 

             

 

 

درباره وبلاگ

ميون يه دشت لخت زير خورشيد كوير
مونده يك مرداب پير توي دست خاك اسير
منم اون مرداب پير از همه دنيا جدام
داغ خورشيد به تنم زنجير زمين به پام
من همونم كه يه روز مي‌خواستم دريا بشم
مي خواستم بزرگترين درياي دنيا بشم
آرزو داشتم برم تا به دريا برسم
شبو آتيش بزنم تا به فردا برسم
اولش چشمه بودم زير آسمون پير
اما از بخت سيام راهم افتاد به كوير
چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام يه چاله كند
توي چاله افتادم خاك منو زندوني كرد
آسمونم نباريد اونم سرگروني كرد
حالا يه مرداب شدم يه اسير نيمه جون
يه طرف ميرم تو خاك يه طرف به آسمون
خورشيد از اون بالاها زمينم از اين پايين
هي بخارم مي‌كنن زندگيم شده همين
با چشام مردنمو دارم اينجا مي‌بينم
سرنوشتم همينه من اسير زمينم
هيچي باقي نيست ازم لحظه‌هاي آخره
خاك تشنه همينم داره همراش مي‌بره
خشك ميشم تموم ميشم فردا كه خورشيد مياد
شن جامو پر مي‌كنه كه مياره دست باد


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


آرشیو موضوعی

عکس


پیوندهای روزانه

روزنامه جام‌جم


نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387


طراح قالب

M A H D Y


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

     

تفاوت ايراني با آمريكايي

سه نفر آمريكايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شركت در يك كنفرانس مي‌رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريكايي هر كدام يك بليت خريدند، اما در كمال تعجب ديدند كه ايراني‌ها سه نفرشان يك بليت خريده‌اند.

يكي از آمريكايي‌ها گفت: چطور است كه شما سه نفري با يك بليت مسافرت مي‌كنيد؟ يكي از ايراني‌ها گفت: صبر كن تا نشانت بدهيم. همه سوار قطار شدند. آمريكايي‌ها روي صندلي‌هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني‌ها سه نفري رفتند توي يك توالت و در را روي خودشان قفل كردند. بعد، مامور كنترل قطار آمد و بليت‌ها را كنترل كرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليت، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يك بليت آمد بيرون، مامور قطار آن بليت را نگاه كرد و به راهش ادامه داد.

آمريكايي‌ها كه اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند كه چقدر ابتكار هوشمندانه‌اي بوده است. بعد از كنفرانس آمريكايي‌ها تصميم گرفتند در بازگشت همان كار ايراني‌ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز كنند.

وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريكايي يك بليت خريدند، اما در كمال تعجب ديدند كه آن سه ايراني هيچ بليتي نخريدند. يكي از آمريكايي‌ها پرسيد: چطور مي‌خواهيد بدون بليت سفر كنيد؟ يكي از ايراني‌ها گفت: صبر كن تا نشانت بدهم.

سه آمريكايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريكايي رفتند توي يك توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريكايي‌ها و قطار حركت كرد. چند لحظه بعد از حركت قطار يكي از ايراني‌ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريكايي‌ها و گفت: بليت، لطفا!!!!!!

 

تنظيم شده توسط محمد لوری در جمعه 11 اردیبهشت1388 ساعت 20 موضوع: | لینک ثابت



 

 

 

 

 

 

T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     M A H D Y