تبليغاتX
html> مرداب
 

 

مرداب

 

 

گل نيلوفر در مرداب مي‌رويد تا همه بدانند در سختي‌ها، بايد زيباترين‌ها را بيافرينند...

 

 

             

 

 

درباره وبلاگ

ميون يه دشت لخت زير خورشيد كوير
مونده يك مرداب پير توي دست خاك اسير
منم اون مرداب پير از همه دنيا جدام
داغ خورشيد به تنم زنجير زمين به پام
من همونم كه يه روز مي‌خواستم دريا بشم
مي خواستم بزرگترين درياي دنيا بشم
آرزو داشتم برم تا به دريا برسم
شبو آتيش بزنم تا به فردا برسم
اولش چشمه بودم زير آسمون پير
اما از بخت سيام راهم افتاد به كوير
چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام يه چاله كند
توي چاله افتادم خاك منو زندوني كرد
آسمونم نباريد اونم سرگروني كرد
حالا يه مرداب شدم يه اسير نيمه جون
يه طرف ميرم تو خاك يه طرف به آسمون
خورشيد از اون بالاها زمينم از اين پايين
هي بخارم مي‌كنن زندگيم شده همين
با چشام مردنمو دارم اينجا مي‌بينم
سرنوشتم همينه من اسير زمينم
هيچي باقي نيست ازم لحظه‌هاي آخره
خاك تشنه همينم داره همراش مي‌بره
خشك ميشم تموم ميشم فردا كه خورشيد مياد
شن جامو پر مي‌كنه كه مياره دست باد


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


آرشیو موضوعی

عکس


پیوندهای روزانه

روزنامه جام‌جم


نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387


طراح قالب

M A H D Y


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

     

هر اتفاقي كه رخ مي‌دهد، به صلاح ماست

سال‌هاي بسيار دور پادشاهي زندگي مي‌كرد كه وزيري داشت. وزير همواره مي‌گفت: هر اتفاقي كه رخ مي‌دهد به صلاح ماست.

 روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد، اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد، وزير كه در آنجا بود، گفت: نگران نباشيد تمام چيزهايي كه رخ مي‌دهد در جهت خير و صلاح شماست!

پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده‌خاطر شد و دستور زنداني كردن وزير را داد...

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براي شكار به نزديكي جنگلي رفتند. پادشاه در حالي كه مشغول اسب‌سواري بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهي شد و از ملازمان خود دور افتاد، درحالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبيله‌اي رسيد كه مردم آن در حال تدارك مراسم قرباني براي خدايانشان بودند. زماني كه مردم پادشاه خوش سيما را ديدند خوشحال شدند، زيرا تصور كردند وي بهترين قرباني براي تقديم به خداي آنهاست!!!

آنها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وي را بكشند، اما ناگهان يكي از مردان قبيله فرياد كشيد: چگونه مي‌توانيد اين مرد را براي قرباني كردن انتخاب كنيد در حالي كه وي بدني ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنيد!!!

به همين دليل وي را قرباني نكردند و آزاد شد.

پادشاه كه به قصر رسيد وزير را فراخواند و گفت: اكنون فهميدم منظور تو از اين‌كه مي‌گفتي هر چه رخ مي‌دهد به صلاح شماست، چه بوده زيرا بريده شدن انگشتم موجب شد زندگي‌ام نجات يابد، اما در مورد تو چي؟ تو به زندان افتادي اين امر چه خير و صلاحي براي تو داشت؟!!

وزير پاسخ داد: پادشاه عزيز مگر نمي‌بينيد، اگر من به زندان نمي‌افتادم مانند هميشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زماني كه شما را قرباني نكردند، مردم قبيله مرا براي قرباني كردن انتخاب مي‌كردند، بنابراين مي‌بينيد كه حبس شدن نيز براي من مفيد بود!!!

 

 

تنظيم شده توسط محمد لوری در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 ساعت 19 موضوع: | لینک ثابت



 

 

 

 

 

 

T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     M A H D Y