هندويي عقربي را ديد كه در آب براي نجات خويش دست و پا ميزند...
هندو به قصد كمك دستش را به طرف عقرب دراز كرد، اما عقرب تلاش كرد تا نيشش بزند!
با اين وجود مرد هنوز تلاش ميكرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد، اما عقرب دوباره سعي كرد او را نيش بزند!
مردي در آن نزديكي به او گفت: چرا از نجات عقربي كه مدام نيش ميزند دست نميكشي؟!
هندو گفت: عقرب به اقتضاي طبيعتش نيش ميزند. طبيعت عقرب نيش زدن است و طبيعت من عشق ورزيدن...
چرا بايد از طبيعت خود كه عشق ورزيدن است فقط به علت اين كه طبيعت عقرب نيش زدن است دست بكشم؟!
هيچگاه از عشق ورزيدن دست نكش هميشه خوب باش حتي اگر اطرافيانت نيشت بزنند.
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 5 بهمن1390 ساعت 19 موضوع | لینک ثابت
ما حيوانات را خيلي دوست داريم، بابايمان هم همينطور. ما هر روز در مورد حيوانات حرف ميزنيم، بابايمان هم همينطور. بابايمان هميشه وقتي با ما حرف ميزند از حيوانات هم ياد ميكند، مثلا امروز بابايمان دوبار به ما گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداري كه نشستي پاي تلوزيون؟ و هر وقت ما پول ميخواهيم ميگويد؛ كره خر مگه من نشستم سر گنج؟
چند روز پيش وقتي ما با مامانمان و بابايمان ميرفتيم خونه عمه زهرا يك تاكسي داشت ميزد به پيكان بابايمان. بابايمان هم كه آن روي سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه كوري گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ كور باباته يابو، پياده ميشم همچين ميزنمت كه به خر بگي زن دايي، بابايمان هم گفت: برو بينيم بابا جوجه و عين قرقي پريد پايين ولي آقاهه از بابايمان خيلي گنده تر بود و بابايمان را مثل سگ كتك زد. بعدش مامانمان به بابايمان گفت؛ مگه كرم داري آخه؟ خرس گنده مجبوري عين خروس جنگي بپري به مردم؟
ما نتيجه ميگيريم كه خيلي خوب شد كه ما در ايران به دنيا آمديم تا بتونيم هر روز از اسم حيوانات كه نعمت خداوند هستند استفاده كنيم و در موردشان حرف بزنيم و و نميدانيم اگر در ايران به دنيا نيامده بوديم چه كاري بايد ميكرديم.
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 20 آذر1390 ساعت 17 موضوع | لینک ثابت
هیچ میدونین چرا طلاق زیاده؟/
چرا شُله پیچای خانواده؟/
یه ریشتر م که زندگی بلرزه/
همون دقیقه پیچ و مُهره هرزه/
باید یه جور باشه مُهره با پیچ/
وگرنه کُلّ زندگیت میشه هیچ/
خواستی اگه با کسی وصلت کنی/
باید یه کم سایزشو دقّت کنی/
نگو درستش میکنم سه روزه/
خرابترم میشه دلت میسوزه/
زنت اگه مثل خودت نباشه/
دو روز دیگه تو خونهی باباشه/
چرا میخوای رَزوه شو تغییر بدی/
نیومده به طفلکی گیر بدی/
چرا میخوای نوششو نیشش کنی؟/
مُهرهی نمره پنجو شیشش کنی؟/
تو که خودت سایزتو داری از پیش/
برو پی مُهرهی نمرهی شیش/
این که میگم نمرهی اخلاقیه/
بقیهی چیزا هنوز باقیه/
همّه چیمون از روی خودخواهیه/
تصوّراتمون همش واهیه/
از ته شوش بگیر برو تا جردن/
دروغ شده عینهو آب خوردن/
رفیقمون توی پی.اچ.دی گیره/
میخواد بره دی.اچ.پی ام بگیره(d.h.p = دختر حاجی پولدار)/
یارو خودش هر کاری خواسته کرده/
دنبال دختر نجیب میگرده/
میخواد مث هلو رسیده باشه/
آفتاب و مهتابام ندیده باشه/
درسته میدون مانورش کمه/
اما اونم مثل خودت آدمه/
شاید اونم کسی رو دیده باشه/
یکی دو بار دلش تپیده باشه/
این چیزا بین آدما ذاتیه/
اون که اینارو نداره قاطیه/
اینجا «تی»دو نقطه مون «طا»شده/
قافیه مون یه خورده«اکفا» شده/
یه موقههایی با یه ذرّه دقت/
نقطهی ضعفت میشه عین نعمت/
به خاطر یه «طا» نمیگزم لب/
دوباره میرم سر اصل مطلب/
دختر بیچاره که شکل ماهه/
چیکار کنه که قلب تو سیاهه؟/
خدا به اون هر چی قشنگی داده/
از نظر تو مایهی فساده/
بهش میگی از تو خونه جُم نخور/
هر چی بگه میگی صداتو ببُر/
تو خونه اخم و فُحش و دادوبیداد/
توی خیابونم که گشت ارشاد/
باید بری کُلاتو قاضی کنی/
یه خورده تمرین ریاضی کنی/
دلت میخواد تو هر دقیقه و رُب/
هر چی میگی اونم فقط بگه خُب/
امّا مهمّه خُب چه جوری باشه/
از ته دل باشه یا زوری باشه/
خُبای کوتاه و کشیده داریم/
خُبای بی حال و لهیده داریم/
فرق اینا زمین تا آسمونه/
آدم باید این چیزارو بدونه/
مثل دوتا ردیف توی مثنوی/
یه خُب باید بگی یه خُب بشنوی/
یه بیت خوب ، با دوتا خُب قشنگه/
یکی خُبش کم بشه کار می لنگه/
تا پسرا بهم نگفتن چرا/
یه خورده هم برم سر دخترا/
بعد چهار سال پشت کنکور/
قبول شدی یه جای دور با زور/
آخر سر گرفتی با هنّ و هن/
لیسانس درّه تپّه از رودهن/
نشستی خونه گل لگد میکنی/
خواستگارای خوبو رد میکنی/
به خاطر اینکه لیسانس داری/
بی خودو بی جهت کلاس میذاری/
چرا باید تو که لیسانسه مونی؟/
از رو کتاب متنو غلط بخونی؟/
یه نکته هم بگم که یادت نره/
لیسانس خوبه ، ولی سواد بهتره/
میگی فلانی که باباش وزیره/
روزی هزار دفعه برات میمیره/
برای سرکار که بابات عوامه/
فکرای اینجوری خیال خامه/
آخه بابا اونکه باباش وزیره/
مگه خُله بیاد تورو بگیره/
هرجا میری کلّی طلا باهاته/
تموم دغدغت النگوهاته/
توی طلافروشیا پلاسی/
به این میگن آخر بی کلاسی/
میخوای مث عروس قصّهها شی/
کلّ نداشتههاتو داشته باشی/
هزار امید و آرزو باهاته
اینا امید نیست، عُقدههاته/
شوهر بیچاره که کارمنده/
چه میدونه قیمت بنز چنده/
فرشای شوهرت که زیر پاته/
بعض گلیم پارهی باباته/
صبر اونم یه دفعهای سر میاد/
صدای آژیر خطر در میاد/
وقتی ببینه زندگیش سیاهه/
چارهی کار توی دادگاهه/
شعری از خلیل جوادی
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 9 آذر1390 ساعت 17 موضوع | لینک ثابت
مورخان مينويسند: اسكندر روزي به يكي از شهرهاي ايران (احتمالا در حوالي خراسان) حمله ميكند. ولي با كمال تعجب مشاهده ميكند كه دروازه آن شهر باز ميباشد و با اينكه خبر آمدن او در شهر پيچيده بود مردم بدون هيچ هراسي مشغول زندگي عادي خود بودند.
باعث حيرت اسكندر شد زيرا در هر شهري كه سم اسبان لشگر او به گوش ميرسيد عدهاي از مردم آن شهر از وحشت بيهوش ميشدند و بقيه به خانهها و دكانها پناه ميبردند، ولي اينجا زندگي عادي جريان داشت.
اسكندر از فرط عصبانيت شمشير خود را كشيده و زير گردن يكي از مردان شهر ميگذارد و ميگويد: من اسكندر هستم. مرد با خونسردي جواب ميدهد: من هم ابن عباس هستم.
اسكندر با خشم فرياد ميزند: من اسكندر مقدوني هستم، كسيكه شهرها را به آتش كشيده، چرا از من نميترسي؟!
مرد جواب ميدهد: من فقط از يكي ميترسم و او هم خداوند است.
اسكندر به ناچار از مرد ميپرسد: پادشاه شما كيست؟
مرد ميگويد: ما پادشاه نداريم.
مرد ميگويد: ما فقط يك ريش سفيد داريم و او در آن طرف شهر زندگي ميكند.
اسكندر با گروهي از سران لشكر خود به طرف جايي كه مرد نشاني داده بود، حركت ميكنند در ميانه راه با حيرت به چالههايي مينگرد كه مانند يك قبر در جلوي هر خانه كنده شده بود. لحظاتي بعد به قبرستان ميرسند، اسكندر با تعجب نگاه ميكند و ميبيند روي هر سنگ قبر نوشته شده: ابن عباس يك ساعت زندگي كرد و مرد. ابن علي يك روز زندگي كرد و مرد ابن يوسف ده دقيقه زندگي كرد و مرد! اسكندر براي اولين بار عرق ترس بر بدنش مينشيند.
با خود فكر ميكند اين مردم حقيقياند يا اشباح هستند؟ سپس به جايگاه ريش سفيده ده ميرسد و ميبيند پير مردي موي سفيد و لاغر اندام در چادري نشسته و عدهاي به دور او جمع هستند.
اسكندر جلو ميرود و ميگويد: تو بزرگ و ريش سفيد اين مردمي؟
پير مرد ميگويد: آري، من خدمتگزار اين مردم هستم!
اسكندر ميگويد: اگر بخواهم تو را بكشم، چه ميكني؟
پيرمرد آرام و خونسرد به او نگاه كرده ميگويد: خب بكش! خواست خداوند بر اين است كه به دست تو كشته شوم!
اسكندر ميگويد: و اگر نكشم؟
پيرمرد ميگويد: باز هم خواست خداست كه بمانم و بار گناهم در اين دنيا افزون گردد.
اسكندر سر در گم و متحير ميگويد: اي پيرمرد من تو را نميكشم، ولي شرط دارم.
پيرمرد ميگويد: اگر ميخواهي مرا بكش، ولي شرط تو را نميپذيرم.
اسكندر ناچار و كلافه ميگويد: خيلي خوب، دو سوال دارم، جواب مرا بده و من از اينجا ميروم.
پيرمرد ميگويد: بپرس!
اسكندر ميپرسد: چرا جلوي هر خانه يك چاله شبيه قبر است؟ علت آن چيست؟
پيرمرد ميگويد: علتش آن است كه هر صبح وقتي هر يك از ما كه از خانه بيرون ميآييم، به خود ميگوييم: فلاني! عاقبت جاي تو در زير خاك خواهد بود، مراقب باش! مال مردم را نخوري و به ناموس مردم تعدي نكني و اين درس بزرگي براي هر روز ما ميباشد!
اسكندر ميپرسد: چرا روي هر سنگ قبر نوشته ده دقيقه، فلاني يك ساعت، يك ماه، زندگي كرد و مرد؟!
پيرمرد جواب ميدهد: وقتي زمان مرگ هر يك از اهالي فرا ميرسد، به كنار بستر او ميرويم و خوب ميدانيم كه در واپسين دم حيات، پردههايي از جلوي چشم انسان برداشته ميشود و او ديگر در شرايط دروغ گفتن و امثال آن نيست!
از او چند سوال ميكنيم:
چه علمي آموختي؟ و چه قدر آموختن آن به طول انجاميد؟
چه هنري آموختي؟ و چه قدر براي آن عمر صرف كردي؟
براي بهبود معاش و زندگي مردم چه قدر تلاش كردي؟ و چقدر وقت براي آن گذاشتي؟
او كه در حال احتضار قرار گرفته است، مثلا ميگويد: در تمام عمرم به مدت يك ماه هر روز يك ساعت علم آموختم، يا براي يادگيري هنر يك هفته هر روز يك ساعت تلاش كردم. يا اگر خير و خوبي كردم، همه در جمع مردم بود و از سر ريا و خودنمايي! ولي يك شبي مقداري نان خريدم و براي همسايهام كه ميدانستم گرسنه است، پنهاني به در خانهاش رفتم و خورجين نان را پشت در نهادم و برگشتم!
بعد از آن كه آن شخص ميميرد، مدت زماني را كه به آموختن علم پرداخته، محاسبه كرده و روي سنگ قبرش حك ميكنيم: ابن يوسف يك ساعت زندگي كرد و مرد!
يا مدت زماني را كه براي آموختن هنر صرف كرده محاسبه، و روي سنگ قبرش حك ميكنيم: ابن علي هفت ساعت زندگي كرد و مرد و يا براي بهبود زندگي مردم تلاشي را كه به انجام رسانده، زمان آن را حساب كرده و حك ميكنيم: ابن يوسف يك ساعت زندگي كرد و مرد. يعني، عمر مفيد ابن يوسف يك ساعت بود!
بدينسان، زندگي ما زماني نام حقيقي بر خود ميگيرد كه بر سه بستر، علم، هنر، مردم، مصرف شده باشد كه باقي همه خسران و ضرر است و نام زندگي آن بر نتوان نهاد!
اسكندر با حيرت و شگفتي شمشير در نيام ميكند و به لشكر خود دستور ميدهد: هيچگونه تعدي به مردم نكنند و به پيرمرد احترام ميگذارد و شرمناك و متحير از آن شهر بيرون ميرود!
***
راستي فكر ميكنيد؛ اگر چنين قانوني رعايت شود، روي سنگ قبر ما چه خواهند نوشت؟
لحظاتي فكركنيم... بعد عمر مفيد خود را محاسبه كنيم!
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 11 آبان1390 ساعت 19 موضوع | لینک ثابت
دكتر «وين داير» در كتاب «عظمت خود را دريابيد» ميگه:
آدمها دو دسته هستند؛ غازها و عقابها. هرگز نبايد عقابها رو به مدرسه غازها فرستاد و نبايد افكار دست و پاگير غازها، فكر عقابها رو مشغول كنه. كسي كه مثل غاز هست و تعليم داده شده، نميتونه درست پرواز كنه و به خار و خاشاك گير ميكنه كه مانع پروازش ميشه. ولي عقاب رسالتش اوج گرفتنه. عقابي كه مثل غاز رفتار ميكنه از ذات خودش فرار ميكنه.
بدترين چيز ندونستن قوانين عقابهاست. اين كه ندونيم چطوري عقاب باشيم:
غازها همه مثل هم فكر ميكنند و هميشه هم ادعا ميكنند كه درست فكر ميكنند. افكارشون كپي شده هست و اصلاً خلاقيت نداره. اكثر مواقع هم همگي با هم به نتايج يكسان ميرسند چون دقيقا مثل هم فكر ميكنند.
عقابها ميدونند زماني كه همه مثل هم فكر ميكنند در واقع اصلا كسي فكر نميكنه.
غازها هميشه ميدونند غاز ديگه چطوري زندگي كنه بهتره. هر كسي جاي كس ديگه تصميم ميگيره. براي همين اكثراً يا دير به بلوغ (فكري، جنسي، احساسي ) ميرسن و يا اصلا بالغ نميشن.
عقابها به خلاقيت ذهن هر كس اعتقاد دارن و در زندگي ماهيگيري به فرد ياد ميدن و نه ماهي. در محله عقابها هر كسي جاي خودش بايد فكر كنه و كسي مسووليت زندگي كس ديگه رو به عهده نميگيره.
غازها از جسمشون بيش از حد كار ميكشن و تمام توان داشته و نداشته رو به كار ميگيرن ولي به نتايج دلخواه نميرسن .
عقابها اول تمام جوانب كار رو در نظر ميگيرن، باتوجه به تجارب قبلي و برنامهريزيهاي ذهن خلاقشون تصميم ميگيرند و بعد شروع به كار ميكنند. عقابها ايمان دارند كه تلاش جسمي به تنهايي اصلا براي كار كافي نيست.
غازها حريم شخصي ندارند و بارها و بارها وارد حريم خصوصي عقابها ميشن چون حرمت ندارند.
عقابها به حريم شخصي هر فردي احترام ميزارن و قاطعانه به افرادي كه وارد حريم خصوصي اونها ميشن تذكر ميدن.
غازها بايد همه رو راضي نگه دارند و تمام تلاششون رو در روابط ميكنند كه همه انسانها، تك به تك از اونها راضي باشند. به جاي انجام وظايف و رسالت خودشون، رضايت همه اطرافيان رو با هر زحمتي شده به دست مييارن چون اگر به دست نيارن احساس خلأ ميكنند.
عقابها ميدونند كه به دست آوردن رضايت همه افراد امكان نداره و نيمي از مردم هميشه با نيمي از افكار اونها مخالفند و اين وظيفه يك عقاب نيست كه مخالفانش رو راضي نگه داره.
غاز «نه» نميگه و همش شاكي هست كه چرا بايد اين همه به ديگران توجه كنه.
عقاب در مواقعي كه لازم هست، به راحتي «نه» ميگه.
غاز شرط اول ارتباط رو صميميت بيش از حد ميدونه.
عقاب شرط اول ارتباط رو احترام متقابل ميدونه.
غاز نميخواد باور كنه كه دشمني داره.
عقاب ميدونه كه بايد دشمنش رو ببخشه ولي بهش اعتماد نميكنه.
غاز از تجربيات درس نميگيره و فقط آزار ميبينه.
عقاب بعد از گذروندن سختي مساله، به فكر پذيرش مساله و درسهاي ممكنه هست.
غاز از دلش هيچ وقت حرف نميزنه.
عقاب با دلش زندگي ميكنه.
غاز يا احساسيه و يا منطقي.
عقاب ميدونه كه در دوراني از زندگي بايد مغز رو پرورش و ورزش داد و در دوراني ديگه بايد دل رو نوازش داد و به حرفهاي دل بها داد.
غاز اشتباه نميكنه.
عقاب ميدونه اگر هيچ وقت اشتباهي نكرده، دليلش اينه كه اصلا دست به عملي نزده.
غاز جاي ديگران زندگي ميكنه.
عقاب ميدونه كه بايد به ديگران كمك كنه ولي جاي كسي نبايد زندگي كنه چون تجربه خود بودن رو از اون فرد گرفته.
غاز هميشه همه كار ميتونه انجام بده.
عقاب ميدونه چه كارهايي رو ميتونه انجام بده و چه جايي بايد اعلام كنه كه از عهده اون بر نميياد.
غاز هميشه مجبوره.
عقاب هميشه مختاره و اگر به جبر روزگار مجبور شد كاري رو انجام بده، ميپذيره و ميگه: ترجيح ميدم اين كار رو انجام بدم.
زمان تفريح غاز مشخص نيست.
عقاب براي تفريحش برنامهريزي ميكنه و ميدونه كه فاصله خالي اين نت تا نت بعدي در موسيقي، دليل دلنشين بودن اون هست.
غاز هميشه ناراضيه و شاكي و هميشه در حال شناخت عامل اين بدبختي است.
عقاب هميشه راضيه و ميدونه هر سختي هم پاياني داره. عقاب باور داره ان مع العسر يسرا.
غاز عبادت عادتش شده.
عقاب تكرار و عادت و روزمرگي رو مرگ دل و پرستش ميدونه.
غاز نسبت به عقاب يا احساس برتري ميكنه و يا احساس ضعف.
عقاب باور داره برتري وجود نداره. اصل فقط تفاوت است كه باعث برتري كسي بر كس ديگه نميشه.
غاز زياد از مغزش كار ميكشه البته بدون بهرهوري لازم.
عقاب مفيد فكر ميكنه و از اشتباهاتش درس ميگيره.
غاز ميخواد غاز باشه چون غاز بودن و نپريدن خيلي آسونتر از پرواز و اوج گرفتنه.
عقاب بر عقاب بودن اصرار داره، حتي اگر بارها به مدرسه غازها رفته باشه و به خاطر عقاب شدن بهاي سنگيني رو بپردازه.
عقاب باشيد و سربلند
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 10 آبان1390 ساعت 17 موضوع | لینک ثابت
دست های ما
کوتاه بود
و خرماها
بر نخیل
ما دست های خود را بریدیم
و به سوی خرماها
پرتاب کردیم
خرما
فراوان
بر زمین ریخت
ولی ما دیگر
دست
نداشتیم...
از : کیومرث منشی زاده
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 5 مهر1390 ساعت 9 موضوع | لینک ثابت
يك خانم و يك آقا كه سوار قطاري به مقصدي خيلي دور شده بودند، بعد از حركت قطارمتوجه شدند كه در اين كوپه درجه يك كه تختخواب دار هم ميباشد، با هم تنها هستند و هيچ مسافر ديگري وارد كوپه نخواهد شد.
ساعتها سفر در سكوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه و زن مشغول بافتني بافتن بود.
شب كه وقت خواب رسيد خانم تخت طبقه بالا و آقا تخت طبقه پايين را اشغال كردند. اما مدتي نگذشته بود كه خانم از طبقه بالا، دولا شد و آقا را صدا زد و گفت: ببخشيد! ميشه يه لطفي در حق من بفرماييد؟
- خواهش ميكنم!
- من خيلي سردمه. ميشه از مهماندار قطار براي من يك پتوي اضافي بگيريد؟
مرد جواب داد: من يه پيشنهاد دارم!
زن: چه پيشنهادي؟
مرد: فقط براي همين امشب، تصور كنيم كه زن و شوهر هستيم.
زن ريزخندي كرد و با شيطنت گفت: چه اشكال داره، موافقم!
- قبول؟
- قبول!
مرد گفت: خب، حالا مثل بچه آدم خودت پاشو، برو از مهموندار پتو بگير. يه ليوان چايي هم براي من بيار. ديگه هم مزاحم من نشو.
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 29 شهریور1390 ساعت 14 موضوع | لینک ثابت
اين سخن تا بشنيد از دختر
انـدکــي کــرد تــامــل مـــادر
گفت باخود که بدين لعبت مست
گـر بگويـم مـزه اش شيرين است
يا غم شوي ، روانش کاهد
يـا بـلافاصله شوهـر خواهد
ور بگــويـــم مـــزه آن تـلخـسـت
تا ابد مي کشد از شوهر دست
لاجــرم گـفـت بـه او اي زيبا
تُرش باشد مزه شوهر ها
نوشته شده توسط محمد در جمعه 25 شهریور1390 ساعت 18 موضوع | لینک ثابت
من همسن و سال پسر تو هستم،
تو همسن و سال پدر من هستي.
پسر تو درس ميخواند و كار نميكند،
من كار ميكنم و درس نميخوانم.
پدر من نه كار دارد، نه خانه،
تو هم كاري داري هم خانه، هم كارخانه؛
من در كارخانه تو كار ميكنم.
و در اينجا همه چيز عادلانه تقسيم شده است:
سود آن براي تو، دود آن براي من.
من كار ميكنم، تو احتكار ميكني.
من بار ميكنم، تو انبار ميكني.
من رنج ميبرم، تو گنج ميبري.
من در كارخانه تو كار ميكنم.
و در اينجا هيچ فرقي بين من و تو نيست:
وقتي كه من كار ميكنم، تو خسته ميشوي،
وقتي كه من خسته ميشوم، تو براي استراحت به شمال ميروي،
وقتي كه من بيمار ميشوم، تو براي معالجه به خارج ميروي.
من در كارخانه تو كار ميكنم.
و در اينجا همه كارها به نوبت است:
يك روز من كار ميكنم، تو كار نميكني،
روز ديگر تو كار نميكني، من كار ميكنم.
من در كارخانه تو كار ميكنم
كارخانه تو بزرگ است.
اما كارخانه تو هر قدر هم بزرگ باشد،
از كارخانه خدا كه بزرگتر نيست.
كارخانه خدا از كارخانه تو و از همه كارخانهها بزرگتر است.
و در كارخانه خدا همه كارها به نوبت است،
در كارخانه خدا همه چيز عادلانه تقسيم ميشود.
در كارخانه خدا، همه كار ميكنند.
در كارخانه خدا، حتي خدا هم كار ميكند.
قيصر امينپور
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 6 شهریور1390 ساعت 16 موضوع | لینک ثابت
قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود
خارها هم كمتر نبود از گل بسا گلتر بود
قرن ما شاعر اگر داشت
كبوتر با كبوتر، باز با باز نبود!
واي بر ما
واي بر ما
كه تصور كرديم
عشق را بايد كشت
در چنين قرني كه دانش حاكم است
عشق را از صحنه دور انداختن
ديوانگيست
درماندگيست
شرمندگيست
قرن
قرن آتش نيست!
قرن، قرن يك هواي تازه است
فكرها را شست و شويي لازم است
گم شديم در ميان خويشتن
جست و جويي لازم است
نازنينا
از سفيدي تا سياهي را
سفر بايد كنيم
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 26 مرداد1390 ساعت 18 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
ميون يه دشت لخت زير خورشيد كوير
مونده يك مرداب پير توي دست خاك اسير
منم اون مرداب پير از همه دنيا جدام
داغ خورشيد به تنم زنجير زمين به پام
من همونم كه يه روز ميخواستم دريا بشم
مي خواستم بزرگترين درياي دنيا بشم
آرزو داشتم برم تا به دريا برسم
شبو آتيش بزنم تا به فردا برسم
اولش چشمه بودم زير آسمون پير
اما از بخت سيام راهم افتاد به كوير
چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام يه چاله كند
توي چاله افتادم خاك منو زندوني كرد
آسمونم نباريد اونم سرگروني كرد
حالا يه مرداب شدم يه اسير نيمه جون
يه طرف ميرم تو خاك يه طرف به آسمون
خورشيد از اون بالاها زمينم از اين پايين
هي بخارم ميكنن زندگيم شده همين
با چشام مردنمو دارم اينجا ميبينم
سرنوشتم همينه من اسير زمينم
هيچي باقي نيست ازم لحظههاي آخره
خاك تشنه همينم داره همراش ميبره
خشك ميشم تموم ميشم فردا كه خورشيد مياد
شن جامو پر ميكنه كه مياره دست باد
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
آرشيو
طراح قالب
POWERED BY